تبليغاتX
هیچ گاه تنها نیستم
هیچ گاه تنها نیستم
دوستم بدار،کمی اما طولانی
قالب وبلاگ


بازهم سلام...

چه خبر...؟؟؟

هی وای من ببین چقدر دیر کردم نبودم...

خوب دیگه زندگی خرج داره منم باید زور بزنم پول چاییم و در بیارم...

بهله بهله...

عجب داستانی گذاشتم...

هرکسی نخونه ضرر کرده در حد لیگ ایران...

راستی پرسپولیسی ها صداشون در نمیاد...!!!؟؟؟

بایدم صدایی ازشون نشنویم...

هه هه...

بیخیال...

اقایون و خانومهای عزیزی که میگن بختشون یار نیست بخونن که درس بگیرن...

منتظر نظرهای قشنگتون هم هستم...

بهله بهله...





روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.




[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 13:52 ] [ صالح ] [ ]

سلام به دوستاي عزيزم...

ببخشيد بابت تاخير زيادم...

مشكلات فراوون شده...

يه داستان دارم از قدرت لبخند ...

لبخندي كه ما آدمها ديگه فراموشش كرديم...


در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

 

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

 

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

 

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

 

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.


خيلي از ما ادم ها ديگه خنديدن و تو اين زندگي فراموش كرديم...

تا حالا با خيليا صحبت كردم...

جواب بيشترشون مثل هم بود...

ميگن دليلي واسه خنده نداريم...

خيليا هم ميگن ديگه زمان واسه خنديدن نداريم...

واقعا جالبه...

اونقدر غرق اين زندگي شديم كه خنديدن رو هم فراموش كرديم...

خنديدن دليل نميخواد...

ديگه از اون جمله ي معروف كه ميگه ((بخند تا دنيا به روت بخنده)) هم خبري نيست...

شماهم همچين تصوري دارين...؟؟؟

واقعا خنده دليل ميخواد...؟؟؟

اخرين باري كه بي دليل از ته دل خنديدين كه بوده...؟؟؟

[ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 16:0 ] [ صالح ] [ ]



یستم شهریور ، روز نام گذاری شهرمان دیار فرهنگ و هنر و تاریخ ، سرزمین عطر بهار نارنج و چنارهای استوار ، زیست بوم مردمان بزرگ اندیش ، به نام باشکوه گرگان ، یادآور پیشینه و بزرگی و عزت این دیار تاریخی است.

روز 20 شهریور 1314 به نام روز تصویب نامگذاری شهر گرگان و ورود حضرت امام حسن عسکری (ع) به گرگان ،روز تاسیس بلدیه (شهرداری) شهر گرگان و معرفی اولین شهردار این شهر، روز تولد فخرالدین اسعد گرگانی می باشد.


سلام ای جان فدای نام پاکت////چو من صدها فدای مشت خاکت

که نام شیرمردانی همیشه////تو گرگانی، تو گرگانی، همیشه

تو گرگانی که در متن اوستا////ستوده نام پاکت را اهورا

تو را ای ملک گرگان دوست دارم////دیارت دوست، چون نیکوست، دارم

تو ای گرگان برای جان جانی////از این برتر برایم، هیرکانی

چنین بودست، زین پس هم چنان باد////ونام پاک گرگان جاودان باد


روز گرگان بر همه ی گرگانی ها مبارک...

با آرزوی موفقیت برای گرگان و گرگانی ...

[ یکشنبه 20 شهریور1390 ] [ 7:38 ] [ صالح ] [ ]
 

سلام خدمت عزیزای خودم که غم دوریشون تو دلمون خونه کرده...

فرارسیدن ماه پربرکت و با سعادت رمضان خدمت همتون تبریک میگم ...

امیدوارم تو این ماه هرچی میتونین به خدا نزدیکتر بشین و بیشتر لذت ببرین...

اول ماه رمضونه و روزه داره فشار خودش و به ناحیه شکمی وارد میکنه...

چیکار کنیم دیگه باید تحمل کنیم...

داستان امروز مربوط میشه به تحمل رنج و سختی و رسیدن به ارزشی بالا...

میشه گفت همسانی داره با موضوع روزه و تحمل گرسنگی و همه ی فضیلت هاش...

به داستان توجه کنید و نظرتون و بگید...

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
و لی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

 راستی چندتا سوال...

امسال با خیلیا در موردروزه گرفتن صحبت کردم...

درصد بالایی از نگرفتن روزه میگفتن...

هوا گرمه و تشنگی شدید و نمیشه تحمل کردو بعداْ قضاش و میگرم و از این حرفااا...

شما چطور...؟؟؟

ـــــــ شما روزه میگیرین...؟؟؟

ـــــــ روزه چه تاثیری تو روحیه تون میذاره...؟؟؟

ـــــــ از خدا در مقابل تحمل این سختی چه توقعی دارین...؟؟؟((البته نمیشه توقعی داشت ولی بگید...))

روزه نمازتون قبول باشه انشاا..

[ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 9:32 ] [ صالح ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام...
خوبی...
اسمم صالح...
اهل روستای معصوم اباد شهرستان گرگان...
تعصب خاصی به شهر و روستای خودم دارم...
ورزش مورد علاقم گلف.بازیکن تیم استان گلستانم...
درسطح حرفه ای بازی میکنم.عاشق این ورزشم.خیلی انرژی میده.مخصوصا واسه تمرکز حواس...
اسم گلفی من SaliwoodS_N1...
تو این وبلاگ فقط از مثبتگرایی گفته میشه...
امیدوارم این وبلاگ مورد تایید افکار شما قرار بگیره...
موضوع این وب شامل همه چیز میشه بجز مطالب سیاسی...
ادامه مشخصات در پروفایل...
ممنون از حضورتون...
مثبت باشد و موفق...
((گلِ))
امکانات وب

log
کد ماوس جدید ترین کدهایجاوا

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع تمامی وبلاگ نویسان جوان

 


<" کد موزیک ودانلود اهنگ">