|
هیچ گاه تنها نیستم
دوستم بدار،کمی اما طولانی
|
![]() بازهم سلام... چه خبر...؟؟؟ هی وای من ببین چقدر دیر کردم نبودم... خوب دیگه زندگی خرج داره منم باید زور بزنم پول چاییم و در بیارم... بهله بهله... عجب داستانی گذاشتم... هرکسی نخونه ضرر کرده در حد لیگ ایران... راستی پرسپولیسی ها صداشون در نمیاد...!!!؟؟؟ بایدم صدایی ازشون نشنویم... هه هه... بیخیال... اقایون و خانومهای عزیزی که میگن بختشون یار نیست بخونن که درس بگیرن... منتظر نظرهای قشنگتون هم هستم... بهله بهله... روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 13:52 ] [ صالح ]
[ ]
سلام به دوستاي عزيزم... ببخشيد بابت تاخير زيادم... مشكلات فراوون شده... يه داستان دارم از قدرت لبخند ... لبخندي كه ما آدمها ديگه فراموشش كرديم...
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود. خيلي از ما ادم ها ديگه خنديدن و تو اين زندگي فراموش كرديم... تا حالا با خيليا صحبت كردم... جواب بيشترشون مثل هم بود... ميگن دليلي واسه خنده نداريم... خيليا هم ميگن ديگه زمان واسه خنديدن نداريم... واقعا جالبه... اونقدر غرق اين زندگي شديم كه خنديدن رو هم فراموش كرديم... خنديدن دليل نميخواد... ديگه از اون جمله ي معروف كه ميگه ((بخند تا دنيا به روت بخنده)) هم خبري نيست... شماهم همچين تصوري دارين...؟؟؟ واقعا خنده دليل ميخواد...؟؟؟ اخرين باري كه بي دليل از ته دل خنديدين كه بوده...؟؟؟
[ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 16:0 ] [ صالح ]
[ ]
![]() یستم شهریور ، روز نام گذاری شهرمان دیار فرهنگ و هنر و تاریخ ، سرزمین عطر بهار نارنج و چنارهای استوار ، زیست بوم مردمان بزرگ اندیش ، به نام باشکوه گرگان ، یادآور پیشینه و بزرگی و عزت این دیار تاریخی است. روز 20 شهریور 1314 به نام روز تصویب نامگذاری شهر گرگان و ورود حضرت امام حسن عسکری (ع) به گرگان ،روز تاسیس بلدیه (شهرداری) شهر گرگان و معرفی اولین شهردار این شهر، روز تولد فخرالدین اسعد گرگانی می باشد.
[ یکشنبه 20 شهریور1390 ] [ 7:38 ] [ صالح ]
[ ]
سلام خدمت عزیزای خودم که غم دوریشون تو دلمون خونه کرده... فرارسیدن ماه پربرکت و با سعادت رمضان خدمت همتون تبریک میگم ... امیدوارم تو این ماه هرچی میتونین به خدا نزدیکتر بشین و بیشتر لذت ببرین... اول ماه رمضونه و روزه داره فشار خودش و به ناحیه شکمی وارد میکنه... چیکار کنیم دیگه باید تحمل کنیم... داستان امروز مربوط میشه به تحمل رنج و سختی و رسیدن به ارزشی بالا... میشه گفت همسانی داره با موضوع روزه و تحمل گرسنگی و همه ی فضیلت هاش... به داستان توجه کنید و نظرتون و بگید... توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند. راستی چندتا سوال... امسال با خیلیا در موردروزه گرفتن صحبت کردم... درصد بالایی از نگرفتن روزه میگفتن... هوا گرمه و تشنگی شدید و نمیشه تحمل کردو بعداْ قضاش و میگرم و از این حرفااا... شما چطور...؟؟؟ ـــــــ شما روزه میگیرین...؟؟؟ ـــــــ روزه چه تاثیری تو روحیه تون میذاره...؟؟؟ ـــــــ از خدا در مقابل تحمل این سختی چه توقعی دارین...؟؟؟((البته نمیشه توقعی داشت ولی بگید...)) روزه نمازتون قبول باشه انشاا.. [ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 9:32 ] [ صالح ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |